حوالی ساعت ده صبح جمعه یازدهم بهمن ماه نود و هشت است. در بالکن نشسته‌ام و این سطرها را می‌نویسم. هوا با احتساب تمام شیشه‌هایی که دورتادور بالکن کشیده شده، رسیده به ۱۲ درجه سانتیگراد و این یعنی با شلوار ضخیم و کلاه بافتنی و گرمکنی که پوشیدم، بازهم برای کسی که یکجا نشسته، هوا سرد است. چرا از آرامش و تسکین گرما چشم می‌پوشیم؟ چرا باید خانه گرم را رها کرد و در بالکن نه چندان گرم و راحت نشست؟

مشتری سکوتیم!

خلوت طلبی، بهایی دارد و آن از دست دادن مجموعه‌ای از امکانات است. مسیر تفکرم را مینویسم؛ سوالهایی که از خودم میپرسم و جوابهایی که به خودم میدهم. والا نه اینکه اگر کسی بگوید خب، در اتاق گرمی خلوت میکردی تا بهایی نپردازی؛ گزاره اول نقض شود. خلوت یعنی سلب جمعیتی از امکانات، مواهب و افراد بیرونی به طمع به دست آوردن چه چیزی؟ یعنی این سلب قرار است ما را به چه ایجابی برساند؟ بهایی است که میدهیم تا چه چیزی بگیریم؟

هستی سکوت چیست؟

سکوت یک رفتار امتناعی است یا ایجابی؟ سکوت برای پرهیز از شنیدن است یا برای عمیق تر شنیدن؟ اگر غرض این باشد که سکوت امتناع از هر شنیدنی است؛ پس چه نیازی به آن داریم؟ ما که «وجود» هستیم چه تمنایی بر «عدم» داریم؟ آیا گوهر سکوت، عدم سخن است؟ یا گوهر سکوت، سخن عمیق تر است؟ اگر ما بعد از سکوت به معانی و اکتشافات و اشراق‌هایی می رسیم که بدون سکوت از آن بی بهره بودیم؛ باید این را چطور تفسیر کنیم؟ بگوییم یک «نیستی» ما را به هستی، معنا و اشراق رساند؟ یا درواقع سکوت برای برداشتن مانع است. یعنی چیزی بین ما و معنا، مانع شده که سکوت اسباب زدودن آن می‌شود.

هستی و گوهر سکوت، عود در خویشتن است. سکوت به مثابه زدودن مانع از معناست

هستی و جوهره سکوت، عود در وجود خویشتن است. انسان در سکوت مجال خواهد یافت که به جای تقسیم شدن به متغیرها و محرک‌های بیرونی، در یک امر واحد درونی متمرکز شود. مانند آب وسیعی که در سطح اگر پخش شود، نه سیراب می‌کند، نه فرصت شناگری میدهد، نه خنکایی دارد و نه حظ نوشیدن و غایت ثمره اش این است که بگوییم خیابانی خیس است. اما اگر همه این آب از سطح جمع شود و در یک عمق واحد متمرکز شود. به هر میزانی که باشد مفید است. چه به قدر لیوانی آب، چه به قدر اقیانوسی آب. اندک ِمتمرکز ثمربخش تر از انبوع متکثر است.

غبطه به کلبه

حقیقتا من بیش از آنکه به عقلانیت مارتین هایدگر غبطه بخورم، به کلبه‌اش غبطه می‌خورم. و کلبه، تنها چند الوار چوبی و در و پنجره و اتاق و زیرانداز نیست. کلبه یعنی یقین در فضیلت انزوا. آنچیزی که مرا و امثال مرا در رسیدن به آن کلبه علیل کرده و محروم ساخته، عدم تمکن مالی و غنای مادی و ثروت نیست. ما در آتش تردیدمان میسوزیم. اتفاقا کلبه هایدگر یک عمارت مجلل و باشکوه و تفریحی نیست. آن کلبه فقط و فقط پرهیزگاه است. یحتمل اگر در فضیلت انزوا به یقین رسیده بودم الان نه در شهر بلکه در روستایی با خود نشسته بودم. اتفاقا انزوا نه به منزله ناتوانی در ارتباط با غیر، بلکه به منزله توانمندی در اکتفا به خود است.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *