اپیزود هجدهم پادکست انسانک

اپیزود هجدهم، پنجره دیگری است رو به زندگی. اینبار نیز رخدادی بهانه شد تا گنجی که بارها و بارها شاید از کنار آن بی تعمق گذشته ام را با دقتی، کمی بیش از معمول بشنوم و حاصل شنیدن را با شما در میان بگذارم. موضوع این اپیزود بنا بود چیز دیگری باشد و برای محتوای متفاوتی مطالعه کرده بودم اما خوشایندی انسانک برای من به سِپردگی است. مانند قایقی سپرده به سوی ِباد؛ مقصد دیگری پیش آمد و خوش آمد.

اپیزود هجدهم

یکی از بخت‌یاری‌ها و خوشحالی‌های من در انسانک این است که افتخار دارم میزبان سنین مختلفی از مخاطبین باشم. از دانش‌آموز دهه هشتاد تا بزرگ‌ترها، پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ‌های دهه سی اما علاوه بر سنین مختلف، مخاطب از صنوف مختلفی هم داریم. از سرباز بزرگواری که زحمت کشید و خبر هم داد که «من می‌پیچونم و گوشی می‌برم سر پست تا انسانک گوش ‌بدم» خیلی هم ممنونیم؛ افتخار می‌کنیم به تو و به همه سربازها خداقوت می‌گوییم… تا خانمِ خانه‌داری که لطف کرده انسانک را به‌عنوان لوازم آشپزخانه به رسمیت شناخته است. یعنی من وقت‌هایی با خودم تصور می‌کنم که می‌گوید: «مایع ظرفشویی و اسکاچ و انسانک رو بیار که می‌خوام ظرف بشورم.» بعد توی سینک، کف هست و ظرف و من و هایدگر و در همین حال ظرف هم می‌شوری. خیلی هم عالی است. کیف می‌کنم از اینکه شنونده انسانک هستید… و همچنین تا آن هنرمندی که قشر باکلاس ما هستند و کنار بوم، قلم‌مو و رنگ، انسانک را هم پخش می‌کنند.

همه عزیز هستید اما در هفته‌ای که گذشت پیامی به دستم رسید که جور دیگری خوشحال شدم. یعنی صنفی بود که مزه‌اش فرق داشت و خواستم هم از آن‌ها یادی کنم و هم خسته نباشید بگویم. عزیزی پیام داد و گفت که ما در کارگاه، انسانک را از بلندگوها پخش می‌کنیم تا همه کارگرها بشنوند.

چرا جور دیگری ذوق کردم؟ زیرا خاطرات خودم به یادم آمد و مفتخرم به اینکه کارگری را می‌فهمم و تجربه کردم. دقیقا گرمای مردادماهِ سوله در خاطرم هست. شما در زمستان بالاخره کار می‌کنید و گرم می‌شوید اما در تابستان این سقف، وسعت و غول آهنی را نه با کولر و نه پنکه نمی‎توان خنک کرد. حالا فکر کن در لباس و کفش کار هم باشی. حالا بین خودمان باشد که همه با زیرپوش همان وسطیم، آن هم با دستگاه‌های ما که مثل فیلم‌ها دستگاه‌های به‌روزی نیست. دستگاه از رمق افتاده‎ای که حالا اُوِرهال شده و مثل اسب چموش است که ماشین‌چی باید از آن کار بکشد و بعضی از این‌ها دقیقا مثال اسبی هستند که به هرکسی سواری نمی‌دهند. یعنی کارگری که می‌تواند از این ماشین کار بکشد، فقط و فقط خودش می‌تواند از آن ماشین کار بکشد.

این میانه اگر انسانک می‌شنوید دم شما گرم و من دلم از این شاد شد که انسانک به جایی رسیده که دوست داشتم. این حرف‌هایی که من عرض می‌کنم برای دانشجوی سر کلاس نیست، برای عزیزی که پای پرپرِ جزوه‌ها و زیر کولر، کنار بطری آب، در قرائت‎خانه دانشگاه نشسته باشد و هرازگاهی خمیازه‌ای بکشد و دو تا اصطلاح درشت بگوید و انسانک هم گوش بدهد، نیست. انسانک دقیقا جایش وسط زندگی است. یعنی خودِ خودِ کارزار زندگی، موضوع ماست.

چرا می‌گویم خود زندگی؟ به دلیل همان دردی که در اپیزود هفدهم گفتم. اپیزود هفدهم صدای خیلی‌ها را درآورد که راجع‌به آن توضیح هم می‌دهم زیرا گفتند یک ذره پیچیده است. آن اپیزود مثل فایل زیپ شده است و از اینجا به بعد به آن ارجاع می‌دهم.

حکیمانه زندگی می‌کنید؟

یادتان می‌آید فغان کردم و گفتم «دردم تفکیک است؟» یکی از تفکیک‌ها همین است؛ زمانی که کسی می‌خواهد زندگی عامدانه، زندگیِ به‌قصد، زیستن و نه زنده‌مانی را تجربه کند تصور می‌کنیم که منظورمان فقط آدمی است که چهارتا کتاب و چهارتا جزوه ورق زده است. در صورتی که یک‌بار به این جمله‌ای که من می‌گویم فکر کنید. مثلا می‌توان به کسی گفت: «شما حکیمانه زندگی می‌کنید؟» بعد او در جواب بگوید: «نه والله، ما از صبح تا غروب که سرِ کاریم و وقتی هم که برمی‌گردیم وقتی نیست دیگه. حالا دو ساعت هم حکیمانه زندگی می‌کنیم و می‌خوابیم.» این نطق پسندیده‌ای بود؟ یا به خانمی بگویند: «تو حکیمانه زندگی می‌کنی؟» بگوید: «خیلی دوست دارم ها، اما وقت نمی‌شه. از صبح تا عصر هم کار می‌کنیم و عصر هم می‌آیم و انگار نه انگار، همین خونۀ ریخته است. دیگه وقت نمی‌شه حکیمانه زندگی کنم.» این پسندیده است؟

اتفاقا حکمت زندگی در همین پیچی که الان سفت می‌کنی خودش را نشان می‌دهد، در همان خستگی بچه‌داری خودش را نشان می‌دهد، در کارفرمای منصف بودن و بر جفای دارایی صبر کردن خودش را نشان می‌دهد، همین که جمع نکردی و هنوز کار می‌کنی یعنی می‌فهمی زندگی چه خبر است. حکمت زندگی به دست همان کاسبی می‌آید که چک برگشتی در مشتش هست اما با چک بی‌محل کشیدن برای بقیه تلافی‌اش را در نمی‌آورد. حالا یکی از عرصه‌های زندگی، درس و مشقی است که در کلاس‌های دانشکده خوانده‌اید. نه آن که همه‌اش این باشد.

امیدوارم یک روز فرصت شود تا درباره معنای سواد با هم گپ بزنیم و فکر کنیم که واقعا ما سواد را درست فهمیده‌ایم؟ من به مادربزرگ می‎گویم که: «عزیزجان، شما بی‌سواد و ما باسواد.» ولی عزیزجان چه کرده است؟ او چندین بچه تربیت کرده است. آدم زاییده است. آدم در دامنش بالیده است و او بی‌سواد است اما من چهار صفحه کاغذ و کتاب خوانده‌ام و باسوادم! بعد می‌گوییم پس عزیزجانِ بی‌سواد چطور زندگی می‌کند؟

عزیزجانِ من، با یک تسبیح خوش است. سر سجاده‌اش هم صفا می‌کند. کاری به اعتقادش ندارم، آنچه که برگزیده است راضی‌اش می‌کند و با همان لذیذ زندگی می‌کند. اما منِ باسواد چه؟ یک زندگی کهنه‌شونده و زوال‌پذیر. این چه سوادی است که به من خوش‌زیستن را یاد نداده است و آن چه بی‌سوادی است که خوب زندگی می‌کند؟ باید به این‌ها فکر کرد.

خلاصه دم همه شمایی که در دریای زندگی تن به آب زده و انسانک را می‌خوانید، گرم. خدا همه بزرگترها و همه پدربزرگ‌ها، مادربزرگ‌ها و همه عزیزجان‌ها را حفظ کند. خیلی برای عزیزجانِ خودم دلتنگ شدم که فکر کنم شش هفت ماهی شده که او را ندیده‌ام.

گفت‌وگو با عزیزجان

عزیز جان: «الو؟»

من: «سلام عزیز!»

ـ علیک سلام مادر. احوالت؟

ـ زنده باشید. ممنونم.

ـ حالت چطوره؟ علی چطوره؟

ـ خوبم. علی هم خوبه، الهی شکر.

ـ خودت، مائده خوبید؟

همه خوب…

گذر از طلسم تشویق

بنا داشتم که در فصل هجدهم برای شما از طلسم تشویق بگویم. از داستان پشت فصل هفدهم بگویم. برای شما یادآوری کنم که انسانک یک سفر است. یک سفر درونی است. انسانک داستان رفتنِ یک من است. حالا در این سفر به‌جای اینکه عکس‌هایش در قاب دوربین بنشیند، صدایی در حفره میکروفون گفته می‌شود.

می‌خواستم بگویم در همین مسیر که قدم‌زنان می‌رفتم و می‌گفتم، به جایی رسیدم که داستان نهنگ پیش آمد، از نهنگ گفتم و به یک غلیان عاطفی و در میان گذاشتن یک تنهایی وجودی رسید و چون دردِ وجودی، درد مشترک بین انسان‌هاست، بعد از انتشار آن فصل مشترک‌های زیادی هم پی انسانک آمدند و تا بخواهید غرق تشویق شدم و دلم از این‌همه اقبال و این‌همه تشویقی که به دستم رسید غنج می‌رفت اما دیدم سفرم در مهلکه است و خود سفر از دستم درحال دررفتن است. مثل جهانگردی که راهی خیابان‎ها، کوچه‌ها، روستاها و پس‌کوچه‌ها شده و از قضا در شهری عاشق شده است.

نزاع، نزاع میان رفتن و ماندن بود. من نمی‌خواستم در تله این تشویق بیفتم پس قصد کردم از طلسم تشویق بگذرم. این دور از ذهن نیست که گفتن از عواطف و تحریک‌کردن دردهای وجودی، آدم‌ها را به سمت ما جذب می‌کند اما من نمی‌خواستم دکان‌داری کنم پس گفتم در فصل بعد یک کمی افشاشده‌تر، از نقد و تفکر انتقادی بگویم. لااقل همان‌قدر که سوادم می‌رسد. شانزدهم را گفتم دیدم هنوز نه، دلم راضی نشده است و در طلسم تشویق اسیر هستم. پس تصمیم گرفتم برهنه فکر کنم و بدون آنکه حتی دغدغه داشته باشم دیگران صحبتم را متوجه می‌شوند یا نه، خودم بودن را تمرین کنم.

کی بی‌سواد است؟

بارها و بارها در آینده خواهید دید که موضوعاتی را به فصل هفدهم ارجاع خواهم داد زیرا کُندۀ ماجرا را در آن فصل زمین گذاشته‌ام. حالا با هم تراشش می‌دهیم تا از آن مجسمه‌ای دربیاید. با همین رویکرد فصل هجدهم را ضبط کردم. ساعت یک بامداد سی مردادماه ۱۳۹۹، مقدمه این فصل را تا جایی که به اسم عزیز رسید و دلم برایش تنگ شد، ضبط کردم. آنجا ضبط را متوقف کردم و امروز در ساعتی که می‌دانستم برایش مناسب است یعنی صبح زود، نه جایی که با نماز ظهرش تلاقی کند، زنگ زدم و پای صحبتش نشستم.

بعد انگار سر فصل دیگری در ذهنم باز شد و به خودم نهیب زدم: «آی حسام! ممکن است که اینجا چیز مهمی باشد؟» مثل گنج‌یابی که یهو صدای بوقی در گوشی می‌شنود و می‌گوید: «انگار اینجا خبری است.» برویم تا با هم حفر کنیم؟ ممکن است گنجی در زیر پوستینِ کهنه آدم‌های اطراف ما باشد که کهن‌سال هستند، کهن‌گنج هستند اما ما گذاشته‌ایم پای اینکه مادربرزگ است و عوام!

رفیق، ممکن است بازی وارونه باشد؟ ممکن است ما بی‌سواد باشیم؟

ادامه گفت‌وگو با عزیزجان

من: «مثلا می‌بینم مادربزرگ، پدربزرگ‌های ما راضی‌تر زندگی کردن، خوشحال‌تر زندگی کردن…»

عزیزجان: «چون مادر، تقلبی که الان هست، در آن وقت نبود. دروغ‌هایی که الان هست، آن وقت نبود. صداقت داشتند. ایمان داشتند. الان ایمان‌ها پایه‌اش ضعیفه. خدا رو فراموش کردیم؛ که این‌قدر گرفتاریم. دنیا خدا رو فراموش کرده. این‌همه ظلم… الان چرا این بلا آمده که دیده نمی‌شه ولی تمام خلق رو عاصی کرده؟ بس که بد کردیم به کار، زمین، بشر و به داده‌های خدا. همه کفران کردیم دیگه. کفران نعمت کردیم. عدالت از بین رفته است. چرا همه مردم تو خیابون […] می‌شوند؟ برای چیه؟ برای بی‌عدالتیه دیگه…

«من از چهارده‌سالگی پا تو زندگی گذاشتم چون با حقیقت زندگی کردم، راضی‎ام؛ چون زندگی‌م با اخلاص بوده. هیچ تقلبی، دروغی و لا به لاش هیچ چیزی مثل زرنگی نداشتم. کلا هم خوب بوده است. در کل خوب بوده است. اگر هم یک وقتی نشیب و فرازی آمده است اشتباه از خودمان است.»

عامدانه زیستن

اگر برای پاسخ به این سؤال که «سواد چیست؟» جست‌وجو کنید، یک‌عالمه اطلاعات در اختیار شما قرار می‌گیرد. میل داشتید بیشتر بدانید، تفاوت اطلاعات با دانش را هم جست‌وجو کنید. آنجا برای شما از سطح خواندن و نوشتن و آگاهی به زبان‌های خارجی و مهارت‌های مورد نظر یونسکو و به عمل کشیدن علم می‌گوید و همین‌جور توضیح دارد که این توضیحات را بخوانید، نوش جانتان

اما من می‌خواهم چیزی را برای شما بگویم که جست‌وجوکردنی نیست چون در ذهن خودم است. چه‌بسا غلط باشد اما فهم امروز من این است. اگر کسی از من بپرسد که: «سواد چیست؟» می‌گویم: «سواد یعنی فاعلیت زیستن.» یا همان اصطلاحی که شاید قبلا هم آن را به زبان آورده‌ام: عامدانه زندگی کردن.

چرا نمی‌گویم قابلیتِ زیستن؟ زیرا قابلیت زیستن شامل بر هر موجود زنده است اما فاعلیت زیستن یعنی آن‌گونه که من اراده و قصد می‌کنم، باید زندگی کنم. این می‌شود فاعلیت. فاعلیتِ زیستن یا عامدانه زندگی کردن یا همان چیزی که خیلی‌ها به آن خودِ زندگی کردن می‌گویند، یعنی زندگیِ غیر ارادی را زیستن یا زنده‌مانی و به اراده زیستن را زندگانی می‌گویند. لفظش می‌تواند هرچیزی که دوست دارید باشد.

اما این فاعلیت زیستن که من می‌گویم یک ابزار و مقدمه دارد. آن مقدمه چیست؟ آگاهی. آگاهی به چه؟ آگاهی به نسبت میان پدیده‌ها. آنچه امروز به‌عنوان علم به ما معرفی می‌شود همین هست یا نیست؟ مثلا نسبت بین لپه، آب، گوشت و رب می‌شود قیمه. [نوعی] سواد است. نسبت بین آب، کود و خاک برای به ثمر رسیدن میوه، نسبت بین پدیده‌هاست. این هم سواد است. نسبت بین اعضای بدن با درد؛ یعنی اینکه تو منشأ درد را پیدا کنی. همین الان زنجیر دستگاه تق‌تق صدا می‌دهد پس نسبت بین صدا و دستگاه است، تا علوم‌انسانی که نسبت بین انسان‌ها است.

سواد: آگاهی از نسبت میان پدیده‌ها

عالی ترین سطح سواد هم نسبت بین پدیده‌ها با پدیده دیگر نیست بلکه نسبت بین پدیده‌ها با خود وجود است؛ این می‌شود حقیقت پدیده. با این تعریف شما می‌بینید که شما نمی‌توانید بگویید خواندن و نوشتن اگر نباشد، سواد نیست. این‌طور نیست که اگر کسی نُت بلد نیست ولی ساز خوب می‌زند، شما بگویی: «این نت بلد نیست، موسیقی بلد نیست، ریتم بلد نیست.» چون نت مؤخَر بر موسیقی است و ابتدا موسیقی بوده است اما بعد تصمیم گرفتند برای انتقال به دیگران به [صورت] نت دربیاورند.

سواد مقدم بر کتابتِ سواد بوده است. روزگاری بوده که کتابی نبوده است اما معنایش این نیست که آدم باسوادی هم نبوده است. بزرگان ما، نیاکان ما، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما نسبت‌ها را بلد بودند و در زندگی هم به خدمت می‌گرفتند ولی آن موقع گستره تبادل داده در حد گفت‌وگو بوده است. امروز است که ما عادت کرده و انس گرفته‌ایم به سطح زیادی از مراوده که نیازمند مطالعه است. چون من نمی‌توانم با سعدی گفت‌وگو کنم مگر آنکه بتوانم کتابش را بخوانم.

خود کتاب چیست؟ به‌جز اینکه عده‌ای سفر زیسته‌شان را توصیف کردند و کتاب شده است. پس لزوما سواد خلاصه در این کتاب‌ها و دفترها نیست. ما هم عمری جفا کرده‌ایم و عامیانه و سطحی صحبت کرده‌ایم که به هرکس نخوانده و ننوشته، بی‌سواد گفته‌ایم. نهضت درست کردیم که سواد به همان حد سافلش را انتقال دهیم. خیلی هم خوب است اما این همه سواد نیست. اگر این، همۀ سواد بود امروز فارغ‌التحصیلان این مدارس و دانشگاه‌ها که من و تو باشیم، باید خوشحال زندگی می‌کردیم. باید نسبت‌ها برایمان شفاف می‌شد.

سؤال جدی‌تری بپرسم. چه چیزی کم است که ما به اندازه بزرگ‌ترهایمان رضایت از زندگی نداریم؟ زیرا زندگی مطابق با قصد ما نیست. این یعنی چه؟ یعنی فاعلیت زیستن نداریم و این یعنی چه؟ یعنی سواد نداریم. سواد یک مقوله نظری در ذهن نیست بلکه امری عملی است که در زندگی باید متجلی شود. از «سواد چیست» بگذریم. از خودمان بپرسیم بی‌سواد واقعی کیست؟

ادامه گفت‌وگو با عزیزجان

عزیزجان: «من آدم خوشبختی‌ام. نیستم؟»

من: «چرا عزیز. کی خوشبخت‌تر از شما؟»

ـ هستم دیگه.

ـ آره. خداروشکر.

ـ خداروشکر. آدم قانعی‌ام. این قانع بودن هم… حالا خوب و بدی‌ش رو در زندگی نمی‌دونم.

ـ خوبه که شما حالت خوبه دیگه. اگه چیز بدی بود که حالت باهاش خوب نبود. خوبه که شما باهاش خوبی.

ـ آره. مریض هم هستم، درد هم دارم، تنهایی هم سنگینه، دلم هم یک وقتا می‌گیره ولی می‌بینم شرایط روزگار این‌طوری ایجاب کرده و فقط برای منِ تنها نیست. تمام دنیا رو گرفتار کرده؛ خب من هم یکی.

لفظ، محل دعواست

یادتان می‌آید در اپیزود هفدهم گفتم «دردم تقلیل‌گرایی است؟ دردم، فروکاستن معانی تا سطح غلط است؟» این یک مصداقش است؛ تقلیل در مفهوم سواد. می‌دانید ما با تقلیل دادن معنای سواد به خواندن و نوشتن چه ذخایر معنایی‌ای را هدر داده‌ایم؟ چه گنج‌هایی داشتیم که سراغشان نرفته‌ایم زیرا به آن‌ها بی‌سواد و کم‌سواد گفته‌ایم؟ یادتان می‌آید در اپیزود هفدهم گفتم «دردم تفکیک است؟ اینکه ما زندگی را پاره‌پاره می‌کنیم.»؟

در مقدمه همین اپیزود هم گفتم که این تصور که ما بگوییم زندگی روزمره کارها و شغل‌هایی که به تبع نقش‌هایمان در زندگی باید انجام دهیم مانند نقش پدری، مادری، همسری ،کارگری، کامندی و… مانع حکمت نیست. مانع عمیق زیستن نیست. نمی‌توان تفکیک کرد؛ که بگوییم من صبح‌ها کار می‌کنم و شب‌ها عمیق زندگی می‌کنم. عمق در همان کاری است که انجام می‌دهی. شاهد از غیب رسید. همین عزیزجان و پدربزرگ و مادربزرگ‌های ما که سوادآموز به معنایی که ما می‌گفتیم نبودند، بوم هستی را تماشا کردند تا به مستی این کلمات رسیدند.

این حرف‌ها را از زندگی درآورده است. جزوه‌اش نبوده است که از رو بخواند. دفاع پایان‌نامه‌اش هم نبوده است که بخواهد نمره بگیرد. زندگی‌اش را تعریف می‌کند. فقط هم این عزیزجان نیست. سراغ عزیزجان‌هایتان بروید. سراغ پدربزرگ‌ها و مادربزگ‌هایتان بروید. بروید و بشنوید و استخراج کنید. لزوما هرکسی که عمر گرفته، عمق نگرفته است.

دستم به دامن چین‌چینتان (دامن شما اصلا رکن انسانک است. یعنی مردها هم مانند اسکاتلندی‌ها باید دامن بپوشند تا من دستاویزی داشته باشم) من نمی‌گویم هرکس عمر گرفته، عمق هم گرفته است اما می‌گویم عمر کردن مانند دانه چیدن و ذره‌ذره برداشتن است. کسی که هشتاد سال، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه برداشته است، الان خرمنی در دستش دارد که شاید در آن جواب معما یا حل مسئله باشد.

گول نخورید که به کلمات و ادبیات خودشان حرف می‌زنند پس معنایی هم پشتش نیست. من در جمع‌بندی همین فصل بارها و بارها صحبتم را با عزیز گوش دادم و در گوش کردنم چیزهای جالبی بود. می‌دیدم که این بنده خدا، یونگ و شوپنهاور نخوانده، فلسفۀ درد و مواجهه با رنج و روانکاوی و… نخوانده است اما در کلامش می‌گوید: « راه آرام زیستن، پذیرش رنج است!» در همه این کلمات، کلمه پذیرش را می‌بینید که پررنگ است؟ ولو اینکه خود کلمه نباشد معنایش را می‌بینید که پررنگ است؟

بزرگ‌ترهای ما پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر و… را نخوانده‌اند اما معنی‌اش این نیست که در پدیده‌ها دقت نکرده‌اند. معنی‌اش این نیست که پدیده‌ها و نسبتشان را با هم نمی‌شناسند. این‌ها بی‌پدیده نزیسته‌اند. جالب است که با کلمات خودش توصیف می‌کند. آنجایی که پدیده‌ها در کاری جز ذات خودشان استعمال می‌شوند یعنی غیراصیل استفاده می‌شوند، می‌گوید «کفران نعمت». عبارت، عبارتی است که شاید به نظر ما آشنا بیاید ولی معنایی که پشت آن می‌گوید جالب است. آنجایی که پدیده‌ها با دگرگونی و کذب‌نمایی باطن معرفی می‌شوند، می‌گوید «تقلب و دروغ». آنجایی که ما نسبت ناموجه بین پدیده‌ها ایجاد می‌کنیم به تعبیر خودش می‌گوید «گناه» است، «حرام» خوردند. بیراه می‌گوید؟

[می‌گوید] انسان نسبت نابجا با نامغذی برقرار کرد، نخوردنی را خورد، ماه‌هاست که تاوان ویروسی را می‌دهد که با دانش امروز، ماحصل خوردنِ نخوردنی است. کلمات، کلمات خودش است اما باطن و معانی قابل تأمل است. قاعده «الواحد» صدرالمتألهین نخوانده‌ اما در کلّ کلامش وقتی دعا می‌کند و طلب می‌کند، خودش را با دیگران می‌بیند و برای کسی که جز خودش است هم طلب خیر دارد. حالا قاعده الواحد را نخوانده اما واقعا در معنای زندگی قاعده الواحد را نفهمیده است؟ به‌خاطرهمین می‌گویم که سراغشان برویم. از کلمات بگذریم. ببینید لفظ جای دعواست. لفظ جای سوءتفاهم است. از لفظ بگذریم و ببینیم در پشت ماجرا و معنای آن اختلاف است.

ادامه گفت‌وگو با عزیزجان

عزیزجان: «آره دیگه. دوران پیریه دیگه. آدم وقتی فراز و نشیب رو پشت سر می‌ذاره، اعضای بدن هم فرسوده می‌شه و عمر رو… . راضی‌ام به رضای خدا. شکر می‌کنم خدا رو که خوبم…

خیلی هم خدا بهم نعمت داده، شکر نعمت‌هاش رو نمی‌تونم به‌جا بیارم. مال دنیا رو تقسیم کنند به من بیشتر می‌رسید. فقط به خدا می‌گم خدایا این نعمت‌ها رو به من دادی برام نگه‌دار. همه‌چی خوب بوده، چرا ناشکری کنم؟ خوب بوده همه‌چی…

مال دنیا رو تقسیم کنند به من بیشتر می‌رسیده؟ اصلا مال دنیا چه ارزشی داره که آدم حرصش رو بزنه؟ من نمی‌دونم اینایی که این‌قدر دزدی […] می‌کنند چه فکری می‌کنند؟ کجا می‌خوان برن؟ می‌خوان عمر نوح کنن؟ می‌خوان با این پول‌ها چی‌کار کنن؟ بالاخره یک‌جا گلوشون خفتشون رو می‌گیره دیگه. این‌جوری نیست که بزن و برو. قانون الهی رو که نمی‌تونن عوض کنن. قانون خلقی رو عوض می‌کنند ولی قانون الهی […] مو به درزش نمی‌ره.

نه توقف نه تخریب

من با دو چیز موافق نیستم و مشکل دارم. یکی توقف در باورهای اسلاف یعنی گذشتگان است و دومی تخریب باورهای گذشتگان است. باورهای گذشتگان ما مانند نردبان است. اگر بر نردبان توقف کنی، خطا کردی و اگر ویران کنی، باز هم خطا کردی. ما بین دو اکثریت گرفتاریم. اکثریتی که توقف کردند و به تکرار گذشتگان بسنده کردند و زود سیر شدند و اکثریت دیگری که نردبان را خراب می‌کنند. خب نردبانی که خراب می‌کنی، خودت هم چیزی نداری که بدیلش را بگذاری به‌جایش. تو می‌آیی معنایی که او برای زندگی یافته را تخریب می‌کنی، خب دمت گرم! بعد خودت هم چیزی نداری جایش بگذاری و پای نردبان خراب‌شده و تل چوب از درد بی‌معنایی می‌نالی.

بعد بین این دو اکثریت ما می‌شویم آن اقلیت که سیر نشده‌ایم و سفره را جمع می‌کنند. آنچه که باید کرد، عبور است. عبور یعنی بشنویم و بیشتر بخواهیم.

شما هم صحبت پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها را بشنوید. اول خودتان بشنوید، دوم ضبط کنید تا دور و بری‌هایتان بشنوند؛ اگر اجازه دادند که ضبط کنید. سوم اگر قابل بودیم برای ما به همان آیدی ۵۲ هرتز بفرستید. برای ما بفرستید تا هم یاد بگیریم و هم اگر شد در کانال منتشر کنیم تا دیگران بشنوند. شاید بعضی از سؤال‌های بی‌جواب در جیب پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان باشد. مانند شکلات‎هایی که درمی‌آوردند و به ما می‌دادند.

یادتان می‌آید انتهای فصل هفدهم گفتم چرا شوپنهاور بعد از این همه کانت‌پیمایی سرانجام در خانه‌اش مجسمه بودا بود؟ بودا مرهم کدام زخم شوپنهاور بود؟ بالاخره بعد از دانستن همه این کلمات، ما نیاز داریم که چیزی ما را تسلا دهد و چیزی دلتنگی را در ما به سرانجام برساند.

به عزیز گفتم: «تو که این همه سال تنهایی، برای دلتنگی چه مرهمی داری؟» می‌دانید چه جوابی داد؟

هرکه دلتنگی دارد باید به سراغ حقیقت برود.

 

16 پاسخ
  1. hossein donyagard rad
    hossein donyagard rad گفته:

    درود و ارادت
    اپیزود هجدهم ،به واقع نشان از آگاهی شما در پیام رسانیِ موزون و دلنشین است،انسانک مسیر دارد و به سادگی ارتباط بر قرار می کند.سفره ای را گه در اپیزود هفدهم پهن کردید آنقدر مفصل بود که در لحظه ورود ،مخاطب آشفتگیِ انتخاب پیدا می کرد ،همان سر بالائیِ گه گاه در مسیر انسانک است ، اما اینکه از میان آنهمه غذاهای خوشمزه و جذاب و پر از کنجکاوی در سرِ سفره هفدهم ،
    با ظرافت یکی را نشانه گرفتید و با ساده ترین واژه ها، و از زبان گویا ترین و باورپذیر ترین کارشناس در اپیزود هجدهم ، طرز تهیه اش را نشر دادید جای تقدیر دارد .
    اما سئوال اینجاست،اینکه ما جمع بندیِ کنونِ بزرکتر هایمان را رسد کنیم و احساس خوشبختی را از نگاه امروزه عزیزانمان الگو قرار دهیم، به مقصد رسیده ایم؟ می دانم شما هم چنین نگفتید ،اما آیا بزرکتر ها هنگامی که هم سال شما کوچکتر ها بودند هم چنین احساس جمع بندی شده ای داشتند؟
    شرایط زمانیِ مسیر آنها ، با شرایط اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و…… نو جوانان و جوانان و حتی میانسالان امروز یکسان بود ؟ بحث از بهتر یا بد تر بودن نیست ، بحث از یک سئوال بسیار بزرگ و کلیدی هست ، شاید طرح این سئوال کمی عامیانه به نظر رسد ،اما در فلسفه و حکمت در هنر در علوم در سلوک در نجوم و در مذاهب …هیچگاه برای این سئوال پاسخ شفاف و گویائی دریافت نکردم.و هر اندیشه مسیر خود را پیموده و به قولی برند خود را نمایش داده. سئوالی که که باور دارم بدون شتابی در گرفتن پاسخ ،در مسیر انسانک روزی دریافتش خواهیم کرد این است:
    آگاهی و دانستن خوشبختی به همراه دارد یا نا آگاهی و ندانستن؟ شاید انتخاب سومی هم باشد که من منتظر این در انسانک هستم.
    سپاس

    پاسخ
    • حسام الدین ایپکچی
      حسام الدین ایپکچی گفته:

      سلام جناب دنیا گرد
      از لطف و عنایت همیشگی شما متشکرم
      *
      نمیدانم چقدر متوجه سوال شدم اما همانطور که در اپیزود ششم عرض کردم، قائل به جهان منحصر به فرد برای هر انسانی هستم و اگرچه این به معنای انکار مشترکات نوعی میان انسانها نیست اما الگو، اسوه و یا قیاس میان آدمها در این بینش چندان مقبول نیست و بنابراین من نه گذشتگان را الگو می‌دانم و نه بازتکرار آنها را شدنی است و حتی اگر شدنی بود، این دیگری شدن یعنی بی خودی و بنابراین فضیلت نیست.
      من همان لفظ عبور را نزدیکترین کلمه به معنایی که در ذهن داشتم دیدم. اما باز هم بیشتر فکر میکنم و عرض خواهم کرد
      *
      در خصوص سوال پایانی، تا اکنون فضیلتی برتر از آگاهی نمی شناسم. آگاهی چنان ضرورت دارد که حتی اگر به خوشبختی ختم نشود، تنها مسیر تعالی است. اما لزوما انباشت اطلاعات در ذهن مترادف آگاهی نیست

      پاسخ
      • hossein donyagard rad
        hossein donyagard rad گفته:

        با درود و ارادت و سپاس از پاسختان،من هم آگاهی را نهایت فضیلت انسان می دانم و هیچ شکی ندارم،بیشتر مطالبی را که ارسال می کنم حاصل پاسخ به سئوال من ازفرزندان دوستان و همراهان و همکارانم هست که از نسل دهه ۶۰ و ۷۰ و ۸۰ هستند و دنبال کنندگانِ انسانک.پس از هر اپیزود نظرشان را جویا می شوم.در واقعیت توجه من به این نسل های پر انرژی که پر از پرسش بی پاسخ هستند برایم بسیار ارزشمند است و با تمام وجود برای امید بخشی و رسیدن به آگاهیشان تلاش خواهم کرد ،چرا که اعتقاد دارم در جغرافیائی مسیر کردند و می کنند که روح و روانشان نادیده گرفته شده و برای رسیدن به آگاهی که تنها درمانِ نا امیدی و تردید است نیازبه هم نسلانشان چون شما را دارند ،هم نسلانی از جنس خودشان با گویشی روان و گویا ،و شما با انسانک کاری بسیار بزرگ و مفید را در مسیر دارید . سئوال های مرا فراتر از یک سئوال شخصی بگیرید و اگر احساس می کنید شیوه ایست که می تواند در مسیر انسانک کمک کننده باشد همواره برایتان خواهم گفت و نوشت…سپاسگزارم

        پاسخ
  2. محسن ملکی
    محسن ملکی گفته:

    با سلام و عرض خداقوت بابت زحماتتون
    متاسفانه آخرین واژه این قسمت رو متوجه نمیشوم.
    عزیز در آخرین واژه میگن:
    ” هرکی میگه دلتنگی داره باید بره سراغ …؟”
    لطفا کمک بفرمایید که متوجه شوم
    با سپاس

    پاسخ
  3. MAEDEH
    MAEDEH گفته:

    سلام و عرض ادب و احترام باتشکر از بیان شیوا و رسای شما بزرگوار
    اقای ایپکچی ارتباطی که باااپیزود های قبلی برقرار میکردم دراین اپیزود برام ایجاد نشد چون ذهنم سراسر سوال شد چرا حتما زندگی باید مملو از رضایت باشه چرا الزاما باید لذیذ باشه لذیذ بودن زندگی یعنی چی خوشمزگی طعم ها هم برای ادم ها باهم فرق داره چه برسه به لحظه لحظه زندگی رضایت از سر چی؟ مگه حضرت مولانا نمیگه هرکه او بیدارتر پردرد تر مگه از نظر خودتون اگاهی یک فضیلت نیست مگه میشه اگاه باشی و راضی قبول دارم رضایت به سبب قانع بودن و راضی بودن به انچه که خواست خداست باید شکل بگیره هم راضی بودن و خوشحال بودن همیشگی رو نمیشه انگار پذیرفت درمورد سواد هم ایا صحبت عمر کرده ها حاصل تجربه نیست؟ ایا تجربه بخشی از سواد نیست؟ به نظرتون تفکیک باسواد و بی سواد سخت تر ازاین تحلیل نیست؟ سواد مجموعه است که شاید هرکس به قدر قطره ای ازش بهره مند باشه اما این دریایی نیست که همه قطره هاش محتوای یکسانی داشته باشند و مقایسه اینا باهم راحت نباشه

    پاسخ
    • حسام الدین ایپکچی
      حسام الدین ایپکچی گفته:

      سلام بر شما
      متشکرم از همراهی پرسشگرانه شما
      اغلب سوالها نیازمند تامل هست و من هم باید بیشتر فکر کنم اما چند نکته به ذهنم میرسه که چه بسا گفتنش خالی از لطف نباشه

      اول: نسبت به درد، رضایت، لذت و آگاهی بسیار مهم است. اینها لزوما مانعه الجمع نیستند. ورزشکاری که آگاهانه تن به وزنه تمرینی میده، درد میکشه اما از این درد حس رضایت داره و ورزش رو از لذایذ زندگیش میدونه، تونسته نسبتی بین این ها برقرار کنه که مثل یک سلسله پیوسته باشند.
      دوم: ما در انبوهی از جبر زندگی می‌کنیم و اون چیزی که من تحت عنوان پذیرش در کلام عزیز فهمیدم، حاصل نسبتی است که بین خودش و این جبر برقرار کرده. سوم: در فهم من سواد، برقرار نسبت هاست. و البته تجربه مقدمه سواد است. متوجه نشدم این سوال ناظر به کدام عرض بنده بود
      چهارم: فردیت انسانی یک باور مبنایی است برای بنده و حتما در اینکه فرمودید همه قطره ها محتوای یکسان ندارند مقبول و پذیرفته است. این بخش را هم متوجه نشدم ناظر به کدام بخش عرایضم فرمودید
      مشتاقانه منتظر تذکرهای بیشتر از شما هستم

      پاسخ
  4. محمدمهدی قیصری
    محمدمهدی قیصری گفته:

    سلام
    من چند روزی هست که با انسانک به طور اتفاقی آشنا شدم. در ساعات اول از فرط هیجان از کشفی که کرده بودم و البته کلماتی که انگاری آتش بود به ذهنم، همه اپیزود هارو پشت سر هم گوش دادم و بعد شروع به شنیدن مجدد و تأمل بیشتر کردم. امروز ایده جالبی به ذهنم رسید که من هم سوالاتی که به ذهنم میاد رو در دفتری بنویسم و بعد برای یافتن جوابشون بگردم. یکی از اولین سوالاتم این هست که: «در یافتن پاسخ کدام سوال ها باید تامل کرد و تجربیات و جواب قبلی رو به چالش کشید و در برابر کدوم سوالات می‌شود به جواب های فعلی و تجربی اکتفا کرد؟

    پاسخ
  5. ساغر
    ساغر گفته:

    خوشابه حال شما که چنین ادم های پرعمر و پرعمقی در اطرافتان دارید. من تشنه نشستن پای صحبتهای پیرهای خردمند فرزانه ای هستم ک وصفشان را در افسانه ها شنیدیم اما در اطرافم فقط کودکانی رو میبینم که با هفتاد هشتاد سال سن هنوز پی به کودکی خود نبرده اند و معتقدند همین سن بالا نشان دهنده درستی افکار بچه گانه شان است

    پاسخ
  6. سحر علمی موسوی
    سحر علمی موسوی گفته:

    تشکر از شما بابت انسانک! بخصوص سه اپیزود ۱۲-۱۴-۱۸
    اینها حرفها و تجربیاتی هستند ک برای همگی ما اشنا هستند اما دسته بندی نشده! انسانک بهشون نظم داده و همین باعث تسهیل تفکر میشه

    پاسخ
  7. حسام میر
    حسام میر گفته:

    جناب حسام خان ایپکچی
    من نمیدانم چگونه احساس درونی ام رو در قالب کلمات بیان کنم. بخش اول پادکست تا پاگرد اول باعث شد بدانم که یک حسام هست که مثل من فکر میکند. دغدغه دارد و سئوال دارد. خوشحال بودم و شادان.
    اما رسیدم به دوره دوم.
    رسیدم به این پادکست. شماره ۱۸. در این پادکست فقط اشک ریختم. صدای عزیز شما تمام وجودم رو زیر و رو کرد. تن شون سلامت. چقدر حضور چنین آدم هایی در زندگی نسل ما کمرنگ شده. چقدر قدرشون رو کم میدانیم.
    آقای حسام خان ایپکچی، فقط میخوام بگم دمت گرم. نفست گرم. تنت سلامت. جانت سلامت.

    آقا
    من آخر مهرماه از تهران رخت بر میبندم و میرم. اما دوست دارم بتونم قبل از این تاریخ اگر امکانش وجود داشته باشه حضوری شما رو ملاقات کنم و کمی باهم گفتگو کنیم.
    اگر این امکان وجود دارد میتوانید به من ایمیل بزنید و باهم هماهنگ کنیم.

    پاسخ
    • حسام الدین ایپکچی
      حسام الدین ایپکچی گفته:

      سلام هم‌نام عزیزم
      این ایام به جهت محدودیتهای خاص پزشکی در قرنطینه سفت و سختی هستم و ماه‌هاست که امکان دیدار پدر و مادر و برادر و سایر عزیزان راهم ندارم. امیدوارم نوبت دیگری در تهران یا هرجای دیگر، مجال دیدار فراهم بشه

      پاسخ
  8. علی شیرازی
    علی شیرازی گفته:

    سلام عالیجناب ایپکچی . لطفا پذیرای درود و احترام من باشید.
    بسیار خوشبختم تا توانستم مجالی بیابم تا برای شما در وبلاگتان بنویسم و خوشبخت تر از آنم که با گوش دادن صدای شما به پرسش های جدیدی رسیدم. امیدوارم شما هم با من هم رای باشید که هر فردی میتواند نظر خودش را داشته باشد. حتی اگر آن نظر موافق با عامه جامعه یا روشنفکرانی مانند شما نباشد. چرا که من هم در این دنیا سهمی دارم حداقل به قدر (یک از هشت میلیارد) میتوانم نظر خودم را ابراز کنم. حتی اگر دیگران آن را نپسندند و موافق با عقایدشان نباشد. احتمال میدهم که چندان حوصله زیاده گویی من را نداشته باشید. بر این اساس با پرهیز از مقدمات خدمتتان عرض دارم. که حدود سه ماهی هست که صدای دلنشینتان رو گوش میدم و از طرز فکر و نگاهتان لذت میبرم و ندیده با جنابتان چنان ارتباطی برقرار کردم که گاهی در ذهنم با شما همچون شاگرد در مقابل استاد گفتگو میکنم. و الان که دارم این نامه را خدمتتان مینویسم (۰۶/۱۱/۹۹) اپیزود بیستم را گوش دادم.
    اما استاد بعد از یک هفته هنوز ذهنم در گیر اپیزود هجدهم است. و این نامه را در زیر آن مینویسم.
    استاد من با این اپیزود مشکل دارم. من با حرف شما مشکل دارم.

    شما سه گروه را مشخص کردید. کسانی که با تعصب و رگ گردن بیرون زده، متوقف شدن در باورهای اسلاف و گروه دومی که باز با رگ گردن بیرون زده میخواهند آن باورها را تخریب کنند. در نهایت آن باور را به نردبانی تشبیه کردید که گروه سومی از روشنفکران مانند شما میخواهند از آن بالا بروند و گفتید کسانی که قصد تخریب نردبان را دارند و بدیلی برای آن ندارند . اگر اقدام به تخریب آن کنند باید پای تل چوب بایستند و از درد بی معنایی در سر خود بزنند.
    من کجای این دسته بندی هستم؟
    ابراهیم بدجوری تیشه به ریشه اعتقادات من زد. بت بزرگی درون من شکست.

    اگر حوصله خواندن ندارید میتوانید از اینجا تا جای بعدی که نشان گذاری کردم نخوانید و رد بشوید. اینها فقط توضیحات من است.
    ………………………………………………………….
    من یک فرد کاملا مذهبی بودم در یک خانواده مذهبی . پسری که دوران نوجوانیش غرق در کتابها و نوارهای دکتر شریعتی بود. این اخلاق من هست که ندیده عاشق افراد میشوم و در تفکراتشان شاگردی میکنم. اما خیلی شاگرد خوب و درجه یکی نیستم.
    من شیعه ی دو آتیشه بودم که بنظر خودم برای اعتقاداتم پایگاه محکمی داشتم. حدود هفت سال پیش یکی از دوستان به من کتابی داد که حاوی سوالهایی بود در مورد کتاب مقدس. خب در ابتدا جواب من انکار بود. بعد دیدیم که نمیشود.
    سی دی تفسیر المیزان و ترجمش و چند تا تفسیر دیگه و شان نزول آیات و لغت نامه عربی به فارسی و لغت نامه فارسی معین را خریدم و شروع کردم به خواندن و بعد از حدود یکسال بریدم. دیدم برای اینکه به این سوالها جواب بدم باید واقعیت را جور دیگری حتی در بعضی موارد وارونه فرض کنم. خب این انکار درونی خیلی آزاد هنده هست. ازش فاصله گرفتم.
    با خواندن تاریخ . تاریخ فلسفه ، تاریخ تمدن ، موارد بیشتری برام روشن شد. دیگه تعصب روی دین یا فکر خاصی نداشتم. به راحتی میتوانستم رد پای عقاید مصریان باستان را الان بعد از گذشت چند هزار سال در دین و رسم و رسومات خودمان ببینم، متوجه تعامل متقابل فرهنگ، مذهب و رسومات کشورها روی یکدیگر در طول تاریخ و نیز تاثیر متقابل فرهنگ ایران و اسلام که نتیجش شده مذهب شیعه شدم و دیدم که همین خوراک فکری را ترکیه در زمان دولت عثمانی برای خود ساخته و آنها هم رو نوشت خودشان را از اسلام دارند و هیچکدام از اینها نه غلط است و نه حق که هر کدام وسیله ای هستند که در زمان و جایگاه خودشان کاربرد خاص خودشان را داشته اند.
    بنظر من همه در نحوه و سمت و سوگیری فکری آزاد هستند و هر فردی دنیا را آن طور که خودش بهتر درک میکند تفسیر میکند و چرایی ها را پاسخ میدهد . معمولا جواب ما به چرایی ها کامل درست یا کاملا منطبق بر واقعیت نیست. اینها مدل ذهنی هست که ما برای درک بهتر مطلب طرح میکنیم .
    بنظر شما کسی که در سن سی سالگی پایگاه کاملا مطلق و استوار ذهنیش متزلزل میشود باید برای ساختن یک پایگاه فکری دیگر چیکار کند ؟ شروع از اول و پرسیدن سوالهای بنیادی.
    همه چیز چطور شروع شد؟ زمین چطور متولد شد؟ حیات یعنی چی؟ حیات چطور و کی روی زمین شکل گرفت؟ (من از کجا آمدم) سیر تکامل حیات از ابتدا تا ما؟ چه شد که ما به اینجا رسیدیم؟ نقاط تاثیر گذار در زندگی بشر تا به امروز. بعدش چه میشود. کی و چطور تمام میشود؟
    شروع کردم به خواندن و دنبال کردن مستند کیهان شناسی و زمین شناسی و کتابهای استیون هاوکینگ و نظریه های اختر فیزیک به قدر درک و فهم خودم. اینجا بهتر میشود به جواب سوالهای بنیادی رسید.
    حالا راحت تر چرایی ها را برای خودم مدل زدم و بهتر درک میکنم. متوجه هستم که باید مدل های ذهنی زیادی در مورد انسان بخوانم. که چرا ما بدین گونه فکر میکنیم. چطور ما فلسفه و حکمت را تا به اینجا پیش بردیم و میدانم که کلی نادانسته های زیادی وجود دارد.
    در نهایت بعد از چهار سال کلنجار رفتن با خودم من شدم یک بیخدا که برای خودش مسیری پیدا کرده اما نه جواب.
    من بیخدایی هستم که نه درست کانت را میشناسد ، نه هایدگر و شوپنهاور ، نه نیچه و نه حتی بودا . اما میدانم که میتوانم از مراقبه کمک بگیرم.
    *
    این مثال ذهن من را قلقلک میده که چون بطلمیوس دوایر را به خوبی درک کرده بوده و گفته که زمین مرکز جهان هست و کتاب مقدس هم این را قبول کرده و کلی جنبه مقدس مآبانه به آن داده که فرشتگان و خدا در این مرکز عالم چه ها میکنند. ما دیدگاه کپلر و گالیله را رد کنیم. چون نردبان باورهای قدیمی و مستحکم گذشتگان فرو میریزد!!! و از همه مهم تر اینکه تا زمانی که ما موشکافانه به موضوع نگاه نکنیم متوجه این داستان نمیشویم که زمین نه تخت است و نه مرکز جهان . پس مناسب تر است که همچنان در خواب خرگوشی خود باشیم.!!!
    *
    اما این تجربه هم من را آزار میده : من هیچگاه نباید این افکارم را با پدر و مادرم مطرح میکردم. هیچگاه نباید افکار افرادی که سنی از آنها گذشته است را متزلزل کرد. آنها توانایی دور زدن در جاده ای که ۶۰ سال در آن مستقیم حرکت کرده اند را ندارند. تغییر افکار به درد بزرگتر ها نمیخورد ، اصلا نباید به این سمت رفت چون معنای زندگی برایشان از دست میرود زندگی آنها در مسیری که طی کرده اند معنا میشود و مقاومت زیادی میکنند و دچار یک انکار و تضاد درونی میشوند و اگر هم تغییر کنند نتیجه ای جز پوچی و سرخوردگی نداره.
    (البته این موضوع باعث شد که مادر و پدر من با دقت بیشتری قرآن را مطالعه کنند و از دل آن موضوع های علمی پیدا کنند و به من نشان دهند تا به راه راست هدایت شوم)
    ………………………………………………………….
    ادامه مطلب :
    ما که اخلاق و انسانیت را گره زدیم به باورهای گذشتگان. زمانی که این باورهای جایگاه خودشان را کامل از دست بدهند. (متاسفانه که این اتفاق به سرعت هم در حال رخ دادن است) بد جهنمی برای فرزندان و نسل های آینده میسازیم. قید و بندها گذشته دیگه معنایی ندارد؛ و به جای یک انسان آزاد تبدیل میشویم به یک حیوان وحشی و درنده خوی که تنها خودش را میبیند.
    چرا برای اینکه کتاب مقدس از روی عقاید گاها به اشتباه اسلاف نوشته شده.( چون آنها نه به قصد و عمد بلکه بخاطر ساز و کار درک مطلبی که داشتند، فکر کردند و نتیجه گرفتند و سهم خود را هم به خوبی پیش بردند.) ما هم باید همان عقاید را ادامه بدهیم. چرا باید یک فکر را چون به مقدساتمان و باورهایمان خدشه وارد میکند رد کنیم. از رفتن کدام آبرو در مقابل چه کسی میترسیم ؟
    چرا فکر نکنیم که این نردبان به دیوار اشتباهی تکیه زده شده. باید آن را جدا کرد، ترمیم و تصحیح کرد و مجدد به دیوار دیگری تکیه داد و باز هم به خودمان گوش زد کنیم که این کار هم امروز به اندازه فهم و درک خودمان است و ممکن است آیندگان هم باز مجبور شوند اینکار را تکرار کنند (و هیچ چیز را بی جهت مقدس نکنیم که نشود در آن تفکر کرد و تغییر ایجاد کرد) و ادامه در افکار گذشتگان همیشه درست نیست و گاهی باید کلا بت ها را شکست و از نو نهالی کاشت و تا زمان هست بنیادی نو بناکرد.
    اینها درد دل علی بود که خودش هنوز دنبال راه میگرده و نمیدونه چطور چند سال آینده به سوالهای بنیادی این دختر شیرین تر از قندی که تو بغلش نشسته و تازه داره کلمات ساده را غلط و ناقص تلفظ میکنه جوابی بده. اما هر چه با خودم فکر میکنم ، نمیتوانم آدرس اشتباه بهش بدم. شاید ساخت یک نرده بان و جواب به سوال های بنیادی در توان من نباشه ، اما به قدر توان باید به نسل بعدی مدل ذهنی ، تفکر سیستمی و تفکر جامع نگر را آموزش داد.
    ببخشید که بلند شد. معمولا روده درازی میکنم. گفتگو و پادکست های شما خیلی جلوتر پیش میره و با این همه دنبال کننده و کامنت و مشغله شما، هیچ توقعی به پاسخ ندارم. این را در ۵۲ هرتز خودم نوشتم.
    پادکست هات رو گوش میدم و پیگیر حرف هات هستم و ندیده، قلبا دوستت دارم.
    پیروز و برقرار باشی حسام جان.

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *